آغاز اش همه از تو بود
بدان كه پايان اش هم به دستان پر مهر تو رقم خواهد خورد
برايت مي گويم كه بداني
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ
احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه ي خورشيد در دل ام مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه ي اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان مي رويد از زمين
آه اي يقين گم شده اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو
من آب گير صافي ام اينك به سِحرِِ عشق
از بركه هاي آينه راهي به من بجو
احساس مي كنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
اكنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس
من بانگ بر كشيدم از آستان ياس :
" آه اي يقين يافته بازت نمي نهم"
كه در آن شبِ باراني و در آن باد پريشان
دلِ پريشانِ همچو مني در برابرت
نه از سرما
كه از سرماي نگاه تو بر خود مي لرزيد
ساده دلِ من
سرانجام نگفت آنچه كه هست
آنچه كه بايد...
بايد ميگفت:
ميان خورشيد هاي هميشه
زيبايي تو لنگري ست
خورشيدي كه از سپيده دمِ همه ستارگان بي نياز ام ميكند
نگاه ات شكستِ ستم گري ست
نگاهي كه عريانيِ روحِ مرا
از مهر جامه ئي پوشاند
بدان سان كه اكنون ام
و چشمان ات با من گفتند
كه فردا روز ديگري ست
آنگ چشماني كه خمير مايه ي مهر است
و اينك مهرِ تو
نبرد افزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم
به ياد مي آوري آن هنگام را
كه من مي شنيدم تو را
تو از اعتماد ميگفتي
آنجا كه من از عشق ترانه سر داده بودم
لبان ات به ظرافت شعر
جان دارِ غار نشين را سود مي رساند
تا به صورت انسان در آيد
و گونه هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت ميكنند
و سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آْن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود بر نخاست
كه من به زندگي نشستم
و چشمان ات راز آتش است
وعشق ات پيروزيِ آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
و مي دانم كه :
"سپيده دم با ياريِ دستان پر مهر ات بيدار خواهم شد"
چون خودم هم دنبال جواب اين سوال ميگشتم يه كم دير شد
از همه ي دوستان كه نظر دادن ممنون ام.